عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

آرزویی برای تو

    وقتی لبخند دنبال جایی برای نشستن میکند با تمام وجودم آرزو میکنم لبهایت در آن نزدیکی باشد. آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی وقتی غرق خوشبختی هستی. شبت پر از ستاره هایی باشه که همیشه سفارشتو به خدا می کنن که همیشه ماه بمونی. آرزو می کنم که همیشه شاد باشی و همیشه برای مامان و بابا بخندی دختر نازم.   ...
18 آذر 1392

تولدت مبارک کیتی

سلام به همه ی دوستای نازم دیروز اومدم خونه و دیدم که اتاق عسل منفجر شده وقتی گفتم عسل اتاقت چرا بهم ریخته ست تازه فهمیدم که تولد عروسکش کیتی بوده. عسل جونم براش تولد گرفته بود. آخه مامان فدای اون تخیلت بشه عزیز دلم اتاقتو زدی ترکوندی هااااااااااا  اما فدای سرت دوباره برات تمیزش میکنم همین که عسلم شاد باشه برای من دنیا دنیا ارزش داره نفسم  اینم عکسای اتاق عسل جونم:                  ...
18 آذر 1392

آاموزش های هفته ی سوم آذر ماه

واحد کار انسان   شعر : من دخترم_من پسرم   من دخترم  من دخترم                  روبان دارم روی سرم موهام بلند و خوشگله                 چشام به رنگ عسله عروسکم خانم گلی                    لپاش قشنگ و تپلی لباس خوشگل به تنش               هزار تا گل رو پیرهنش     من پسرم    ...
17 آذر 1392

برف بازی

سلام عزیزای دل بنده جمعه ساعت 1 بعد از ظهر بود که دوست بابا زنگ زد و گفت حاضر بشین تا بریم کوهای اطراف با هم برف بازی کنیم.    ما هم چون خیلی دلمون گرفته بود از خدا خواسته زودی قبول کردیم و آماده شدیم. بعد رفتیم و جاتون خالی کلی بازی کردیم و حتی آدم برفی هم درست کردیم.  خدایی خوش گذشت خیلی اینم عکسایی که از عسل جونم گرفتم            اینجا هم عسل داره با بابا آدم برفی درست میکنه     اینم عسلی و دو...
16 آذر 1392

بازم آدم برفی

دیروز بعد از اینکه بابا از سر کار اومد خونه عسل گفت که یه آدم برفی دیگه درست کن برام . بابا هم هنوز طفلک کفشاشو در نیاورده بود که شروع کرد و برا عسلی یه آدم برفی درست کرد. ولی ایندفه چون وقت زیاد بود یکی خوشگلشو درست کرد. اینم عکس آدم برفی عسل جونم:                             دنیا فدای چشمای نازت دختر گلم  خدا جونم عسلمو به همراه بابا مرتضی به تو میسپارم. ...
15 آذر 1392

اولین آدم برفی

سلام به همه ی دوستای نازم امروز اولین دونه های برف نشست توی حیاطمون و مارو خیلی خیلی خوشحال کرد. انقدر خوشحال شدیم و ذوق کردیم بعدش بابا عسل رو صدا زد و عسل هم بدو بدو از خواب بیدار شد و اومد جلوی در و دقیقا قیافش اینطوری بود فداش بشم همش میگفت بریم بیرون آدم برفی درست کنیم.  بابا وقتی داشت میرفت واسه اینکه دل عسل نشکنه تو اون سرما برای عسل یه آدم برفی کوچولو و خیلی خوشگل درست کرد. اینم عکس آدم برفی ما          بابایی جونمون دستت درد نکنه.  بعدش عسل می خواست آدم برفی رو بیاره خونه که گفتم اونموقع آب میشه    قبول کرد که آدم بر...
14 آذر 1392

آموزش های هفته ی دوم آذر ماه

اهداف : آشنایی کودکان با فواید آب - راهکارهای هدر ندادن آب و راههای صرفه جویی در مصرف آب   شعر: چرخه آب   گرما و نور و خورشید                      وقتی به دریا تابید آب ها بخار می شوند                    هی بالاتر می روند جمع که شدند بخارها                   ابر می شوند چه زیبا وقتی به هم می خورند      &...
13 آذر 1392

عشق لباس زیر

دیروز اومدم خونه دیدم که عسلی شلوارشو عوض کرده بود. فکر کردم طبق معمول حتما لباسش خیس شده واسه همون عوض کرده.  امروز صبح که قبل از اینکه بریم مهد بردمش دستشویی که یهو کم مونده بود بترکم از خنده.  فسقلی 2 تا شورت پوشیده بود. حالا باباش میگه دیروز از زیر شلوار دامن هم پوشیده بود.  وقتی که پرسیدم عسل پرا دوتا شورت پوشیدی؟  یهو گفت آخه مامان دوتاشم خوشگله.  الهی من دورت بگردم که انقدر فرشته ای تو جوجه.  نتونسته بین لباس زیرش یکی رو انتخاب کنه واهمین دوتاشم پوشیده بود.  از دست این جوجه ی ناز.  دردت به جونم بخوره عزیز دلم. منم چون میدونم که خیلی لباس زیر دوست داره براش زیاد لباس زیر می خر...
13 آذر 1392

نقاشی با بابا

امروز عسل به همراه بابا داشتن نقاشی می کردن وای که چقدر مهربون و دوست داشتنی داشتن این کارو با هم انجام میدادن.  خیلی آروم بودن و همش داشتن به هم کمک می کردن.  خیلی خوبه احساس بین پدر و دختر.  یه احساس آرامش به آدم دست میده. عسل همش میگه بابای من قویله و همه کاری بلده.  فدای دوتاتونم بشم من. انشاالله که همیسشه و همه جا با هم مهربون باشین و دستاتون همیشه تو دستای هم باشه عزیزم.  عسل جونم همه زندگی باباشه و اگه اخم به ابروش بیاد باباش دق میکنه. خدایی عسل عم خیلی هوای باباشو داره.  اینم عکساش:                    &n...
9 آذر 1392

خواب جالب

شالام علیکم امروز عسلی موقعی که داشتیم میرفتیم مهد توی راه یهو گفت: مامان من یه خواب جالبی دیدم.  خواب دیدم که مامان جون و دایی جون اومدن خونمون ولی یهو چشمامو باز کردم و دیدم که اتاقم تاریکه. بعدش لالا کردم.  الهی مامان فدای خودتو اون خوابت بشه عزیز دلم. خیلی بغضم گرفته.   الهی من بمیرم که داری یواش یواش غریبی رو درک میکنی عزیز دلم. انشاالله که این روزا هم خیلی خوب و زیبا تموم میشن و میریم شهر خودمون عزیز دلم. نمی دونم هر چی که خدا صلاح بدونه. خلاصه فسقلی خیلی بی تابی میکنه و همش دلش تبریزه. خدا جونم به امید تو    &nbs...
9 آذر 1392